ماجرای بچه سوسول منیریه!
یک دانشجو، یک خاطره-8؛
حس کردم میخواهد بزند زیر گریه. لپش راکشیدم گفتم نزنی زیر گریه که حوصله ی ونگ ونگت رو ندارم! خندید و رفت...
تعداد نظرات: ۱
رضا
-
۱۸:۰۸ - ۱۳۹۳/۰۱/۱۱
خيلي خاطره بي مزه
و خنکي بود ممنون چند وقت بود انقدر يخ نکرده بودم
ارسال نظرات
captcha
آخرین اخبار